<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 18:56:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1059.aspx</link>
<description>تبرزین بر می دارد و می کوبد...بر همان زخم...بر همان رنج...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش این تن زخم خورده می شکست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر می زنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محکم تر بزن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 18:56:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1059</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1059.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اپیتلیزاسیون سطحی و فیبروزه شدن زخم های عمقی</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1058.aspx</link>
<description>این تاج خارو با افتخار سرم می ذارم..پرچم حماقتمو می دم از شمس العماره آویزون کنن...ولی با یه پوزخند می ایستم...که گرچه خرابم کرد و به زیر کشیدم و در هم نوردیدم و نابودم کرد...اما پا پس نکشیدم........................و این گرچه حماقت بود...اما با این حال وصف حالمون بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 15:17:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1058</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1058.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>The Irony - #9</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1057.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;I am going to do something STUPID...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;I know it is STUPID&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;with catastrophic consequences...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;but I will do it...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;that it is the extent of my STUPIDITY...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;Actually here is the STUPIDITY Formula:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;STUPIDITY = Frequency of STUPID acts X Knowledge of STUPIDITY of an act&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;I know this formula wont win me a Noble...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;but in the STUPID world...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;it is a big deal...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1057</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1057.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1056.aspx</link>
<description>ک. ع. یا ع. ک. ...مرد...۲۸ ساله... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرخاشگر...گوشه گیر...با تغییرات خلقی سریع...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصاحبه گر می پرسد &quot;چه کسانی با تو دشمنی دارند؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ک. ع. می گوید &quot;کسانی که درختا را دفن می کنن...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصاحبه گر که می خواهد همه جزئیات دیوانگی ک. ع. یا ع. ک. را در بیاره...باز می پرسه &quot;می تونی بیشتر توضیح بدی؟&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ک. ع. می گوید &quot;کسایی که درختا را می برن... بعد دفنشون می کنن...بعد جاشون تیر برق می ذارن و دورش را سیمان می گیرند...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شغلش می پرسد &quot;به درخت ها آب می دم...به گنجیشک ها آب می دم...به کلاغ ها آب می دم...براشون حرف می زنم... قصه می گم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصاحبه گر &quot;دیگر چی؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ک. ع. یا ع. ک. می گه &quot;بیشتر چی می خوای؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;درخت عزیزه...تا کوچیکه باید دورش بگردی...بزرگ که می شی بی محلی بهش می کنی...اما ریشه هاشه که دنیا را نگه داشته...دست های من کوچیک شدن...از بس می مالمشون به پوست درخت...برگ ها که رفتن یه بار گفتن منم می برن...عصر می شینم که در بزنن منو ببرن... درخت عظیمه...مهربونه...ننه ام هم بود... می رفتم نون می خریدم... صبح ها... بعدش ظهر می شد... که درخت سایه اشو پیدا می کنه... من خیلی وقته اینو گم کردم... اینو گم کردم...گم کردم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;این؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;این دیگه...اینو گم کردم..اینو گم کردم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ک. ع. یا ع. ک. مرد ۲۸ ساله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشخیص احتمالی: اسکیزوافکتیو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توصیه: بستری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.......................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشمنان ک. ع. دشمنان منم هستن...و من شغلش را خیلی دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشخیص احتمالی: سایکوسمپاتیسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توصیه: خواب زیاد و به موقع&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 12:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1056</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1056.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1055.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;Je Suis Le Fil De Mes Erreurs...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر می گرده و برای آخرین بار به باقیمونده هنگی که واسه نجاتش به دل گرگ و میش زده بودن...نگاه می کنه...از همواری جاده گذشته بودن...  از کنار پل هایی که متفقین منفجر کرده بودن رد شده بودن و یادگار یه مین روی یه هم قطار را دیده بودن و آخرش به کنسرتو شماره ۳۲ مسلسل های MG34 گوش داده بودن...و حالا اینجا بودن...رسیده بودن و اون نجات یافته بود.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هنگ هشتاد و دوم چترباز...جوخه بیست و دوم آتش بار باقی مونده بود...و خوب جای شکرش باقی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سان رومل توی کاسرین یا پاتن تو سیسیل برگشت و بهشون گفت &quot;مایه مباهات من هستید...من را نجات بدید&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوخه به صف می شه...اون سینه سپر می کنه...کارابین های قرضی را نشونه می رن و اون رستگار می شه............&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 16:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1055</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1055.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Cosmic Background Radiation</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1054.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;اینجا چی می خوای&quot;...و خیره نگاهم می کنه...&quot;چی می خوای؟&quot;...&quot;چی می خوای؟&quot;...بی وقفه می پرسه...و من نگاه خیره اشو با نگاهی خیره تر و خلسه وار جواب می دم...می پرسه و می پرسه...و من جوابی نمی دم...جوابی نیست...دنبال جوابی نیست...مقصود پرسیدنه...&quot;وظیفه وظیفه است...&quot;..و کم کم انگار که باطری اش ضعیف بشه..یا که کوکش تموم بشه...تواتر پرسیدن هاش...تحکمشون و آواشون رنگ می بازن...تا که یه نجوایی می شن که توی پس زمینه همیشه هست...مثه اشعه زمینه ای کیهانی که همیشه و از هر طرف و همه جا هست...از بیگ بنگ به این ور شکارمون کرده...و اون هم همیشه یه سوال بوده &quot;چرا؟&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...با محو شدن صداش محو می شه و کم رنگ و بی اهمیت...بی رمق گوشه ای میوفته...و مثه صداش می شه بخشی از پس زمینه...و من ازش می گذرم...تا به لب چاله می رسم...اونجا میون هزار موجود شبح وار و تیره...بین همه خباثت هامون و روی همه خاطرات لگدمال شده می ایستم...لب چاله...و خزعبلاتم را بیرون می ریزم...از جیب هام..چشم هام...دهنم...ذهن خاک خورده و جان خسته ام...همه راهی می شن...و به تل انبوهی که پائین چاله شکل می گیره می پیوندن...پارانویای عجیبی شکل می گیره...خموده می شم...خموده می شیم...جماعتی روی چاله خم می شه...و دستاشو انگار که بخواد چاله را در آغوش بگیردش دراز می کنه...و من انگار می شنوم که زمزمه می کنم &quot;My Precious&quot;...و این کارو در حالی می کنیم که گایا بهمون از ناتمومی چاله گفته...از اشباع ناپذیری اش...از این که جا برای همه حرف های پوسیده...ایده های نخ نما و جان های تکیده داره...از این که علاوه بر افکارم...جا برای من هم داره...از همه این ها گفته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گایا از دل زمین تراوش می کنه...و ما را نوازش می کنه...بعضی از جان های سیاه و خاکسترنشین...آروم می شن...اما من نه...نه این که بخوام به این Unio Mystica پشت کنم...اما نمی تونم صدای پچ پچ ها توی مغزمو نادیده بگیرم که می گن &quot;مگه نه این که ما همه چاله هایی بودیم که لبریز شدیم؟&quot;...و فرار می کنم...قبل از این که چاله نومیدم کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز وقت به وقت...سر به چاله می زنم...به نگهبان کوکی اش...و دستان نوازش گر گایا...و تنه زدن های جان های تکیده...اما می رم فقط برای نظاره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و هر وقت گایا ازم می پرسه که &quot;فرزند...سهمت از چاله را نمی خوای؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش می گم &quot;نه...چراغو خاموش کردیم و به میون آلکسیتایمیا فرو رفتیم.............&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 13:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1054</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1054.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1053.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;comme un ange qui est tombe du ciel a tes pieds&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 16:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1053</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1053.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افاضات آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها - سی و سوم</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1052.aspx</link>
<description>می دونی از کی صحبت می کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی که چیزی را گم کردی...که حتی نمی دونی چیه....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 12:26:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1052</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1052.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Drink of the Day</title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1051.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;a Bitter Shot of Reality on the Rocks&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 15:26:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1051</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1051.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighthouse.blogfa.com/post-1050.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;اووووووف....اینم از آخرین کشیک داخلی...............&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حکایت همچنان باقی است..................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 04:55:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighthouse&amp;postid=1050</comments>
<dc:creator>lighthouse</dc:creator>
<guid>http://lighthouse.blogfa.com/post-1050.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
